لهستان؛ از شوریدگی تا دلتنگی

لهستان برای من با کیشلوفسکی شروع شد؛ وقتی که سروش گفت باید فیلم آبی را ببینم که شبیه جهان من است. آبی و بقیه فیلم‌های کیشلوفسکی را دیدم و عاشق جهان او و بعدتر عاشق لهستان شدم.

از آن روز لهستان جزو پررنگ جهان شخصی‌ام شد؛ از سینما و موسیقی گرفته تا ادبیات و زبان و آشپزی، هرچند در یاد گرفتن آشپزی و زبان‌شان افتضاح بودم. بعدتر وقتی لوکاس دوست نامه‌ای من شد، بیشتر در جریان لهستان بودم و رویای دیدن و زیستن در لهستان مدام پررنگ و پررنگ‌تر می‌شد. نقطه اتصال‌مان هم استاد ایرانی او و علاقه به ادبیات ایران و لهستان و خسرو سینایی بود. قرار بود کتاب مصطفی انصافی را به لهستانی ترجمه کند و به ایران بیاید و همدیگر را ببینیم. قرار بود همه‌ی آن صحبت‌های آنلاین واقعی شود اما او عمل جراحی کرد و فاصله صحبت‌هایمان بیشتر شد و بعدتر که اینترنت قطع شد و هردوی ما خاموش شدیم، رویای لهستان هم کمرنگ و کمرنگ‌تر شد.

عاشق کیشلوفسکی بودم اما خودم را از دیدن فیلم‌هایش دور نگه داشتم، از هرچیزی که مربوط به لهستان بود تا دلتنگ نشوم. لهستان ولی دست از من برنداشت؛

اولین روزی که به کتابفروشی دی رفتم، فروشنده بخش کودک کتاب معروفی از ادبیات لهستان را به من داد که می‌گفت شبیه چشم‌های من است. چند روز بعد مدارک خانواده‌ای را برای مهاجرت به لهستان آماده می‌کردم و هاتف هم مدام موسیقی زبیگنیف پرایزنر و شوپن برایم می‌فرستاد. 

لهستان در زندگی‌‌ام جاری بود و من سعی در فراموش کردنش داشتم. تلاشم هم البته جواب می‌داد تا امروز.

امروز از بیکاری مشغول تماشای فیلمی درباره دوستی یک دختر جوان آمریکایی و پیرزن لهستانی شدم. دوستی که هیچ ارتباط کلامی در آن وجود نداشت اما عمیق و خالص بود. فیلم را دیدم و دوباره عمیق و زیاد دلتنگ لهستان شدم، انگار همان پیرزن باشم که به اجبار از لهستان دور شده است.

چندساعتی است فیلم تمام شده اما لهستان هنوز در من جاری است. به موسیقی شوپن و پرایزنر گوش می‌کنم و لبخند می‌زنم و دلم می‌خواهد دوباره خودم را غرق لهستان کنم و شیفته آن شوم. حسرتم ولی گم شدن آن کتاب کودک است.

دلم می‌خواهد دوباره بتوانم به کتابفروشی دی بروم و آن کتاب را بخرم و بخوانم و بار دیگر به رویای لهستان فکر کنم.